سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
حکیم ده خصلت دارد : پارسایی، عدل، فهم، گذشت، نیکی، بیداری، خودنگهداری، تذکر، هشیاری، نیک خویی و میانه روی . [لقمان حکیم]
 
شنبه 88 فروردین 15 , ساعت 5:44 عصر

یکشنبه 88 فروردین 9 , ساعت 6:39 عصر
صفحه اصلى>امام على‏علیه السلام از منظر دیگران
على(ع) در کلام خداوند متعال


رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:اى على،جبرئیل علیه السلام مرا درباره تو خبرى داد که مایه روشنى چشم و شادى دلم شد،او به من گفت:اى محمد،خداوند به من فرموده :محمد را از سوى من سلام برسان و او را آگاه ساز که على پیشواى هدایت و چراغ تاریکیهاى ضلالت،و حجت بر اهل دنیاست،زیرا او صدیق‏اکبر و فاروق اعظم است (1) ،و من به عزت خویش سوگند خورده‏ام که به آتش نبرم کسى را که او را دوست داشته و تسلیم او و اوصیاى پس از او باشد،و به بهشت در نیاورم کسى را که دست از ولایت و تسلیم در برابر او و اوصیاى پس از او برداشته باشد. (2)

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:جبرئیل علیه السلام نزد من آمد و گفت:اى محمد،پروردگارت تو را به دوستى و ولایت على بن ابى طالب فرمان مى‏دهد. (3)

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:جبرئیل علیه السلام از سوى خداوند برگ سبزى از درخت آس برایم آورد که در آن به رنگ سپید نوشته بود:من دوستى على بن ابى طالب را بر آفریدگانم واجب نمودم،این را از جانب من به آنان برسان. (4)

جبرئیل علیه السلام از میکائیل،او از اسرافیل،او از لوح،او از قلم،او از خداى عز و جل آورده است که:ولایة على بن ابى طالب حصنى،فمن دخل حصنى امن من عذابى«ولایت على بن ابى طالب دژ محکم من است،هر که بدان در آید از عذاب من ایمن باشد». (5)

پى‏نوشتها:

1)یعنى بزرگترین کسى است که اسلام را باور کرده و در قول و عمل راستین‏ترین مردم است و بالاترین کسى است که میان حق و باطل فرق مى‏نهد. (م)

2)بحار الانوار 27/ .113

 

******************************************************************************

 

على(ع) در بیان شعرا و ادبا

فردوسى:

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى خداوند امر و خداوند نهى که من شهر علمم،علیم در است درست این سخن،گفت پیغمبر است گواهى دهم کاین سخن راز اوست تو گوئى دو گوشم به آواز اوست

خاقانى شروانى:

سرها بینى،کلاه در پاى در مشهد مرتضى،جبین ساى جانها چو سپاه نحل،پر جوش بر خاک امیر نحل،مدهوش ارواح که عیسوى شعارند زان خاک،گیاى عطر آرند

خواجوى کرمانى:

دانى که چیست اینکه خطیبان آسمان برطرف هفت پایه منبر نوشته‏اند یک نکته از مکارم اخلاق مرتضى است کآنرا بر این کتابه به عنبر نوشته‏انداى بس که هفت کشور گردون به یک نفس مردان راه او به قدم در نوشته‏اند

صادق سرمد:

دیده حق بین بباید تا ببیند روى حق ور نه حق گوید که:باید روى حق پوشید از او دیده حق بین گشا و طلعت‏حق باز بین تا تو هم نادیده بگشائى لب تمجید از او آنکه زاد و،مرد آئین ستم از زادنش آنکه جان داد و جهان شد زنده جاوید از اوآنکه باطل از کسى نشنید و خود جز حق نگفت بى‏خیال از آنکه باطل،حرف حق نشنید از او دولت امروز ما از دولت آل على است دولت آل على نازم که حق پائید از او

صائب تبریزى:

چون لباس کعبه بر اندام بت،زیبنده نیست جز تو بر شخص دگر،نام امیر المؤمنین

جلال الدین دوانى:

در ملک حقیقت است آن شاه،مدار دست از طلب دامن آن شاه مدار ارباب مدینه علوم است،در آى زان در،که رسى زود به مسندگه یار

میرزا حبیب خراسانى:

بودند،على و ذات احمد یک نور به بارگاه سرمد چون عهد وجود،گشت معهود چون مهد شهود،شد ممهد آئینه شکفت از تجلى یک جلوه بتافت در دو مشهد

قاآنى شیرازى:

دل گفت:هان قلمى گیر و کاغذى بنگار بیتکى دو سه،در مدح بوتراب تفسیر عقل،ترجمه اولین ظهور تاویل عشق،ما حصل چارمین کتاب روح رسول،زوج بتول،آیت وصول منظور حق،مشیت مطلق،وجود ناب تمثال روح،صورت جان،معنى خرد همسان عشق،شیر خدا،میر کامیاب گنج‏بقا،ذخیره هستى،کلید فیض امن جهان،امان خلایق،امین باب وجه الله اوست،دل مبر از وى به هیچ وجه باب الله اوست،پا مکش از وى به هیچ باب

ابو الحسن جلوه:

صورت انسانى و صفات خدائى سبحان الله از این مرکب و معجون

ناظر زاده کرمانى:

سلطان نامدار،على،آن که کردگار از عدل خود،وجود ورا مظهر آورد دین را کمال نیست مگر با ولاى او جبریل،این پیام خوش از داور آورد

ملک الشعراء بهار:

حیدر احد منظر،احمد على سیما آن حبیب و صد معراج،آن حکیم و صد سینا در جمال او ظاهر،سر علم الاسما بزم قرب را محرم،راز غیب را دانا ملک قدس را سلطان،قصر صدق را بانى

شهریار:

پادشاهى که به شب،برقع پوش مى‏کشد بار گدایان بر دوش تا نشد پردگى آن سر جلى نشد افشا که على بود على‏شاهبازى که به بال و پرواز مى‏کند در ابدیت،پرواز در جهانى همه شور و همه شر «ها على بشر کیف بشر!؟» شبروان،مست ولاى تو،على جان عالم به فداى تو،على

نه فقط از شیعه،بلکه‏«از اهل تسنن‏»نیز،ابن ابى الحدید،دانشمند بزرگ معتزلى،اشعارى به عربى سروده است.

و نیز از شعراى مسیحى،ادیب معروف‏«بولس سلامه‏»قصیده‏اى غرا گفته،و به شعر منثور هم،جرج جرداق در کتاب‏«الامام على صورت العدالة الانسانیة‏»،و گابریل دانگیرى در کتاب‏«شهسوار اسلام‏»،و کارلیل انگلیسى در کتاب‏«زندگى پیامبر اسلام‏»،و رودلف ژایگر آلمانى در کتاب‏«خداوند علم و شمشیر»قطعاتى ادبى و جالب و مؤثر تقدیم کرده‏اند.

همین افتخار ما را بس،که خود را منسوب به رهبرى دانیم که دنیاى عقل و عاطفه و انسانیت،سر تعظیم به آستان عظمت و فضیلتش فرود آورده است.

على معیار کمال صفحه 155

**************************************************************************************************

 


یکشنبه 88 فروردین 9 , ساعت 6:34 عصر

القاب و کنیه‏هاى امام على علیه السلام

1ـ امیر النحل

نحل زنبور عسل را گویند.شاعرى گفته است:

ولایتی لامیر النحل تکفینی‏ 
عند الممات و تغسیلی و تکفینی‏ 
و طینتی عجنت من قبل تکوینی‏ 
من حب حیدر کیف النار تکوینی

«ولایت و دوستى من با امیر نحل،در وقت مرگ و غسل و کفن مرا کفایت مى‏کند. سرشت من پیش از آفرینشم با دوستى حیدر آمیخته،پس چگونه آتش مرا خواهد سوخت؟»1ـعلامه سبط ابن جوزى گوید: مؤمنان به زنبور عسل مانند،زیرا زنبور عسل چیز پاکیزه مى‏خورد و چیز پاکیزه مى‏نهد،و على امیر مؤمنان است. (1)

2ـ امام صادق علیه السلام فرمود: محققا شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگان هستید. اگر پرندگان از محتواى درون زنبور عسل با خبر بودند یک زنبور عسل باقى نمى‏ماند و همه را مى‏خوردند همچنین اگر مردم را از محبتى که شما از ما خاندان در دل دارید با خبر مى‏شدند شما را با زخم زبانهاشان مى خوردند و در نهان و آشکار به شما ناسزا مى‏گفتند .خداوند رحمت کند بنده‏اى از شما را که بر ولایت ما باشد. (2)

2ـالأنزع البطین

انزع از ماده «نزع» است به معناى کسى که موى جلوى سر او ریخته باشد،و نیز به معناى کنده شدن و بریده شدن از چیزى است از جمله از شرک و گناه.

بطین از «بطن» است به معناى کسى که شکم بزرگ دارد، و نیز کسى که باطنش از علم سرشار است.

3ـرسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى على، خداوند تو را و خاندان و شیعیان و دوستان شیعیان تو را آمرزیده است، پس مژدهباد تو را که تو انزع بطین هستى، از شرک بریده‏اى و از علم سرشارى. (3)

4ـعلامه سبط ابن جوزى گوید:او را بطین گویند، زیرا باطنش سرشار از علم بود، او خود مى‏گفت : «اگر برایم بالشى تا کنند(بر آن نشینم و)همانا در تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم برابر یک بار شتر مطلب گویم».و او را انزع گیند، زیرا از شرک بریده بود. (4)

5ـابن اثیر گوید: در وصف على علیه‏السلام آمده که او انزع بطین بود. آن حضرت موى جلو سرش ریخته بود،و شکمى بزرگ داشت. و گویند: معنایش آن است که او از شرک بریده بود و باطن او از علم و ایمان سرشار بود. (5)

6ـابن منظور گوید: تازیان ریختگى موى جلوى سر را دوست مى‏دارند، و چنین کسى را به فال نیک مى‏گیرند. (6)

3ـیعسوب الدین

7ـآن حضرت را یعسوب الدین و یعسوب المؤمنین نامیده‏اند، زیرا یعسوب ملکه زنبوران عسل است که از همه قوى‏تر و هوشیارتر است،بر در کندو مى‏ایستد و هر زنبورى که عبور مى‏کند دهانش را مى‏بوید، اگر بوى بدى از او بشنود مى‏فهمد که از گیاه بدى استفاده کرده،پس او را دو نیم مى‏کند و بر دو کندو مى‏افکند تا زنبورهاى دیگر عبرت گیرند.على علیه السلام نیز بر در بهشت مى‏ایستد و دهان مردم را مى‏بوید،هر کسى را که بوى دشمنى خود ازاو بشنود در آتش دوزخ مى‏افکند. (7)

4ـ ابو تراب

ابو تراب به معناى پدر خاک، یا دمساز خاک، یا پدر و رئیس خاکیان است.

8ـشاعربزرگ،شیخ کاظم ازرى رحمه الله گوید:

لم تکن هذه العناصر الا 
من هیولاه حیث کان أباها

«این عناصر (چهارگانه) از ماده او به وجود آمده‏اند، زیرا که او پدر عناصر است.»

9ـشاعر توانا عبد الباقى افندى مصرى رحمه الله گوید:

یا أبا الاوصیاء انت لطه‏ 
صهره و ابن عمه و اخوه‏ 
ان الله فى معانیک سرا 
اکثر العالمین ما علموه‏ 
انت ثانى الآباء فى منتهى الدو 
ر و آباؤه تعد بنوه

«اى پدر اوصیا،تو داماد عمو زاده و برادر طاها (پیامبر خدا) هستى».

«خدا را در وجود تو اسرارى است که بیشتر مردم عالم نمى‏دانند».

«تو در آخر دایره وجود (در قوس صعود)آن دومین پدر هستى که پدرانش فرزندان او به حساب مى‏آیند».

10ـ شیخ علاء الدین سکتوارى در محاضرة الأوائل(ص 113)گوید: نخستین کسى که به کنیه «ابو تراب» نامیده شد على بن ابى طالب رضى الله عنه است،این کنیه را رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، به او داد آن گاه که دید او بر روى زمین خوابیده و خاک بر پهلوى او نشسته است،از روى لطف و مهربانى به او فرمود:برخیز اى ابو تراب.

و این محبوبترین القاب او به شمار مى‏رفت،و از آن پس، به برکت نفس محمدى این کرامتى براى او گردید، زیرا خاک خبرهاى گذشته و آینده تا روز قیامت را براى او باز مى‏گفت. این را بفهم که رازى است بى‏پرده. (8)

11ـعبایة بن ربعى گوید: به عبد الله بن عباس گفتم: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از چه رو على علیه‏السلام را ابوتراب نامید؟ گفت: از آن رو که على علیه السلام صاحب زمین و حجت خدا بر اهل آن پس از رسول خداست، و بقاى زمین و آرامش آن به اوست، و از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم مى فرمود: چون روز قیامت شود و شخص کافر پاداش و نزدیکى و کرامتى را که خداى متعال براى شیعیان على آماده نموده ببیند گوید: «اى کاش من ترابى بودم» یعنى کاش از شیعیان على (ابو تراب) بودم. و این است معناى این آیه که کافر گوید: کاش من تراب (خاک) بودم. (9)

علامه مجلسى رحمه الله در بیان این جمله گوید:ممکن است ذکر آیه در اینجا براى بیان علت دیگرى در نامگذارى آن حضرت به ابو تراب باشد، زیرا شیعیان او به جهت تذلل بیش از اندازه و تسلیم بودن در برابر فرمانهاى حضرتش تراب نامیده شدند ـ چنانکه در آیه کریمه آمده ـو چون آن حضرت صاحب و پیشوا و زمامدار آنهاست ابوتراب نام گرفته است. (10)

5ـامیر المؤمنین

12ـ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر مردم مى‏دانستند که على از چه زمانى امیر مؤمنان نامیده شد هرگز فضائل او را انکار نمى‏کردند. وى آن‏گاه این لقب گرفت که آدم میان روح و جسد بود (و هنوز آفرینش او کامل نگشته بود)، و آن‏گاه که خداوند (در عالم ذر از آفریدگان اقرار گرفت و)فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا». فرمود: «من پروردگار شما هستم، و محمد پیامبر شماست، و على امیر شما». (11)

13ـ جابر بن یزید گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: چرا امیر مؤمنان علیه السلام را بدین لقب نامیده‏اند؟ فرمود: زیرا مؤمنان را آذوقه (علم و معرفت) مى‏رساند، مگر نشنیده‏اى که در کتاب خدا (در داستان یوسف) فرموده: و نمیر أهلنا (12) «و خانواده خود را آذوقه مى‏رسانیم» (13) ؟!

14ـ امام صادق علیه السلام فرمود: آن حضرت به لقب امیر مؤمنان نامیده شده، و امیر از میرة العلم است (خوراک علم رساندن)، زیرا عالمان از علم او بهره مى‏برند، و علمى را که از او ستانده‏اند به کار مى‏گیرند. (14)

15ـ عبد المؤمن مى گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: از چه رو امیر مؤمنان را بدین لقب نامیدند؟ فرمود: زیرا آذوقه رسانى مؤمنان به دست اوست،اوست که آنان را خوراک علم مى‏دهد. (15)

16ـ هنگامى که على علیه السلام به دنیا آمد و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به خانه ابى طالب رفت، على علیه السلام به وجد آمد و در چهره رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم خندید و گفت: «سلام بر تو اى رسول خدا». سپس گفت: «به نام خداوند بخشاینده مهربان، تحقیقا مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خشوع دارند». (16) رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: تحقیقا به سبب تو رستگار شدند، به خدا سوگند تو امیر آنهایى که از دانشهاى خود به آنان خوراک معنوى مى‏دهى، و به خدا سوگند تو رهنماى آنانى و آنان به سبب تو هدایت مى‏یابند. (17)

اشکال

از این اخبار استفاده مى‏شود که علت نامگذارى على علیه السلام به امیر المؤمنین آن است که مؤمنان از دست او خوراک معنوى مى‏گیرند و او نیز خوراک معنوى آنان را تأمین مى‏نماید، و این مى‏رساند که امیر از میر گرفته شده و این خلافى روشن است،زیرا امیر بر وزن فعیل از کلمه امر که مهموز الفاء است گرفته شده، و میر اجوف یائى است و میان انها در اشتقاق تناسبى وجود ندارد.

پاسخ

پاسخ این اشکال همان است که علامه مجلسى رحمه الله فرموده است که: «میره با کسره میم به معناى جلب کردن و فراهم آوردن طعام است، و پاسخ این اشکال که مبدأ اشتقاق امیر با میر یکى نیست از چند وجه است:

الف) این که قلب صورت گرفته باشد (جا به جایى حروف یا تغییر بعضى به بعض دیگر)، و این به چند جهت درست نیست و آن جهات روشن است.

ب) آن که امیر فعل مضارع به صیغه متکلم باشد، و آن حضرت این جمله را مى‏فرموده (امیر المؤمنین یعنى: مؤمنان را آذوقه مى‏دهم)سپس علم بالغلبه شده و به صورت اسم در آمده و حضرتش بدین نام مشهور گشته است، مانند تأبط شرا که جمله‏اى است که نام شخصى شده است .

ج) مراد آن است که امیران دنیا را از آن رو امیر گویند که به پندار خودشان عهده دار تهیه خوراک و آذوقه و ما یحتاج مردم در امر معاش آنهایند، و على علیه السلام هم امیر مؤمنان است و امارتش در امرى بزرگتر از امور فوق است، زیرا به آنان خوراکى مى‏رساند که موجب حیات ابدى و نیروى روحانى آنهاست گر چه با سایر امیران در مورد میر جسمانى نیز شریک است،و این بهترین وجه است». (18)

توضیح

این که در کلمه «قلب» صورت گرفته باشد، درست نیست،زیرا اولا قلب خلاف قاعده ادبى است . ثانیا اگر عین الفعل میر (یاء) به فاء الفعل انتقال یافته باشد مى شود یمر، و وزن فعیل آن مى‏شود: یمیر، و روشن است که مقصود ما حاصل نمى‏شود زیرا یمیر غیراز امیر است. و اگر منظور از قلب، قلب جوهرى یعنى ابدال باشد، باز هم درست نیست، زیرا دلیلى براى این قلب وجود ندارد.

و این که امیر فعل مضارع باشد گر چه از وجه اول به واقع نزدیکتر است اما باز هم درست نیست، زیرا اگر فعلى به صورت اسم درآمد، بر اساس حکایت باید همیشه به یک صورت باشد و حرکت آخر آن تغییر نیابد، بنا بر این باید همیشه أمیر المؤمنین به صورت مرفوع خوانده شود در صورتى که مى‏دانیم إعراب این کلمه به حسب عوامل مختلف تغییر مى‏یابد.

اما وجه سومى کلامى وجیه و قولى لطیف است که به اندکى توضیح نیاز دارد.

توضیح آنکه: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم واسطه فیض خداوند به موجودات است و هر نعمت مادى و معنوى که به آفریدگان مى‏رسد به واسطه آن وجود مقدس است.

و از آن جهت که على علیه السلام دروازه شهر علم و فقه و حکمت رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم است، و نورش با نور آن حضرت یکى است و از منبع همان نور جدا شده و نفس و روح و جایگاه علم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم است، و آن دو بزرگوار از یک پستان شیر معنا خورده‏اند، و هر دو از نور خداوند جدا گردیده‏اند، پس على علیه السلام در همه فضائل و مناقب ـ جز نبوت ـ شریک رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است، بنابر این آن وجود مقدس نیز واسطه فیض خداست و برکات مادى و معنوى از مجراى آن امام بزرگوار به آفریدگان به ویژه به مؤمنان مى‏رسد. از این رو مى‏توان گفت که آن حضرت امیر و سالار مؤمنان است که مسئولیت فراهم آوردن آذوقه و خوراک معنوى مؤمنان به عهده اوست.


یکشنبه 88 فروردین 9 , ساعت 6:34 عصر

اوصاف بدنى على (ع)

در کتاب کشف الغمه نوشته شده است که بدر الدین لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست کرد تا احادیث صحیح و گوشه‏اى از آنچه درباره فضایل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج کنند.این صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مى‏گوید: «من این شمع را دیدم‏».آنچه در اوصاف على (ع) مى‏آید مطالبى است که از کتاب صفین و از جابر و ابن حنفیه و دیگران و نیز از کتاب استیعاب نقل شده است.بدر الدین با خواندن این صفات گفت:او (على) نکوترین کسى است که صفاتش را دیده است.ما با استفاده از مجموع این روایات به خصوصیات برجسته آن امام همام اشاره مى‏کنیم.

على (ع) مردى میانه بالا بود.اندکى کوتاه و چاق.چشمانى سیاه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مى‏زد.ابروانش کشیده و پیوسته بود.صورتى زیبا داشت و از نیکو منظرترین مردم به شمار مى‏آمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهره‏اى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش،موى دیگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مى‏درخشید.گردنش از سپیدى به درخشش ابریقى نقره‏اى مانند بود.ریشى انبوه داشت و بالاى آن زیبا مى‏نمود.گردنش ستبر و شانه‏هایش همچون شانه‏هاى شیرى ژیان،فراخ بود.

در روایتى دیگر ذکر شده است:شانه‏هایش مانند شانه‏هاى شیرى قوى جثه،پهن بود.بازوان نیرومندش،از شدت درهم پیچیدگى عضلات از ساعدش قابل تمیز نبود.مچها و نیز پنجه‏هایى قوى و قدرتمند داشت.

در روایتى دیگر نیز آمده است:آن حضرت انگشتانى باریک و ساعد و دستى نیرومند داشت.و چنان قوى بود که اگر دست کسى را مى‏گرفت،بر او مستولى مى‏شد و طرف مقابل قدرت نفس کشیدن را از دست مى‏داد.شکمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سینه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او که در مفصل با یکدیگر جفت‏شده بودند،بزرگ مى‏نمود.عضلاتى پر پیچ و تاب و ساقهایى کشیده و باریک داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندکى به جلو متمایل مى‏شد.چون به میدان کارزار روى مى‏آورد،با هروله و شتاب مى‏رفت. نیرومند و شجاع بود و در رویارویى با هر کسى،پیروز مى‏شد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تایید کرده بود.

مغیره در این باره گفته است:على (ع) همچون شیر بود،بلکه از شیر قوى‏تر و اندامش از اندام او بهنجارتر مى‏نمود.

سیره معصومان جلد 3 صفحه 18


یکشنبه 88 فروردین 9 , ساعت 6:33 عصر

امیرالمؤمنین على علیه السلام در یک نگاه

کنیه على (ع)

آن حضرت را به دو کنیه ابو الحسن و ابو الحسین نامیده‏اند.امام حسن (ع) در حیات پیامبر پدرش را با کنیه ابو الحسین و امام حسین (ع) او را با کنیه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پیامبر نیز وى را با هر دوى کنیه‏ها خطاب مى‏کرده است.چون پیامبر وفات یافت على (ع) را به این دو کنیه صدا مى‏کردند.یکى دیگر از کنیه‏هاى على (ع) ،ابو تراب است که آن را پیامبر برگزیده و بر وى اطلاق کرده بود.

در استیعاب نقل شده است:«به سهل بن سعد گفته شد:حاکم مدینه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گویى.سهل پرسید:چه بگویم؟گفت:باید على را با کنیه ابو تراب خطاب کنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پیامبر کسى على را بدین کنیت،نامگذارى نکرده است. پرسید:چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بیرون آمد و در حیاط مسجد دراز کشید و به خواب رفت.پس از او،پیغمبر (ص) پیش فاطمه آمد و از او پرسید:پسر عمویت کجاست؟فاطمه گفت:اینک او در مسجد آرمیده است.پیامبر به صحن مسجد آمد و على را دید که ردایش بر پشت مبارکش افتاده و پشتش خاک آلود شده است.پیامبر با دست‏شروع به پاک کردن خاک از پشت على کرد و فرمود:بنشین اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پیامبر کسى او را بدین نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هیچ اسمى از این نام دوست داشتنى‏تر نیست.»

نسایى در خصایص از عمار بن یاسر نقل کرده است که گفت:«من و على بن ابیطالب (ع) در غزوه عشیره از قبیله ینبع با یکدیگر بودیم.تا آنجا که عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتادیم تا آنکه در زیر سایه نخلها و روى زمین خاکى و بى گیاه آرمیدیم.سوگند به خدا که جز پیامبر کسى ما را از خواب بیدار نکرد.او با پایش ما را تکان مى‏داد و ما به خاطر آنکه روى زمینى خاکى دراز کشیده بودیم،به خاک آلوده شدیم.در آن روز بود که پیغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا که پیامبر آثار خاک را بر على (ع) مشاهده کرده بود.»

البته ممکن است که این واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روایتى دیگر آمده است:چون پیامبر على را در سجده دید در حالى که خاک بر چهره‏اش نشسته و یا آنکه گونه‏اش خاک آلود بوده به او فرمود:«ابو تراب!چنین کن‏».

همچنین گفته شده است پیامبر با چنین کنیه‏اى،على (ع) را خطاب کرد.چرا که گفت:اى على! نخستین کسى که خاک را از سرش مى‏تکاند تویى.

على (ع) ،این کنیه را از دیگر کنیه‏ها بیشتر خوش مى‏داشت.زیرا پیامبر وى را با همین کنیه خطاب مى‏کرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى امیه و دیگران،بر آن حضرت به جز این کنیه نام دیگرى اطلاق نمى‏کردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقیر و سرزنش کنند و حال آنکه افتخار على (ع) به همین کنیه بود.دشمنان على،به سخنگویان دستور داده بودند تا با ذکر کنیه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و این کنیه را براى او عیب و نقصى قلمداد نمایند.چنان که حسن بصرى گفته است،گویا که ایشان با استفاده از این عمل،لباسى پر زیب و آرایه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان که جز نام ترابى و ترابیه بر پیروان امیر المؤمنین (ع) اطلاق نمى‏کردند.بدان گونه که این نام،تنها بر شیعیان على (ع) اختصاص یافت.

کمیت مى‏گوید:

گفتند رغبت و دین او ترابى است من نیز به همین وسیله در بین آنان ادعا کنم و به این لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى که کثیر غرة گفت:جلوه آل ابو سفیان در دین روز طف و جلوه بنى مروان در کرم و بزرگوارى روز عقر بود،یزید بن عبد الملک به او گفت:نفرین خدا بر تو باد!آیا ترابى و عصبیت؟!در این باره مؤلف در قصیده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت،مکنى شدى و نسل رسول خدا در این دو فرزند به جاى ماند پیامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عیب مى‏شمردند و حال آنکه براى تو این کنیه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در کتاب فصول المهمه مى‏نویسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حیدر،امیر المؤمنین و انزع (و یا اصلع) (کسى که اندکى از موى جلوى سرش ریخته باشد.) و بطین (کسى که شکمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخیر خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبیله بنى ضبه از سپاه عایشه بیرون آمد و گفت:

ما قبیله بنى ضبه دشمنان على هستیم که قبلا معروف به وصى بود على که در عهد پیامبر شهسوار جنگها بود من نیز نسبت‏به تشخیص برترى على نابینا و کور نیستم اما من به خونخواهى عثمان پرهیزگار آمده‏ام زیرا ولى،خون ولى را طلب مى‏کند

و مردى از قبیله ازد در روز جمل چنین سرود:

این على است و وصیى است که پیامبر در روز نجوة با او پیمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و این گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقیا آن را فراموش کرده‏اند

زحر بن قیس جعفى در روز جمل گفت:

آیا باید با شما جنگ کرد تا اقرار کنید که على در بین تمام قریش پس از پیامبر برترین کس است؟!

او کسى است که خداوند وى را زینت داده و او را ولى نامیده است و دوست،پشتیبان و نگهدار دوست است،همچنان که گمراه پیرو فرمان گمراهى دیگر است

زحر بن قیس نیز بار دیگر چنین سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )

فرستاده خداوند و تمام کننده نعمتها فرستاده پیام‏آورى و پس از او خلیفه ما کسى که ایستاده و کمک شده است منظور من على وصى پیامبر است که سرکشان قبایل با او در جنگ و ستیزند

این زحر در جنگ جمل و صفین با على (ع) همراه بود.همچنان که شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفین در رکاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسین (ع) در کربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

کمیت مى‏گوید:

کثیر نیز مى‏گوید:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد کننده گردنها و ادا کننده دین‏ها

همچنین آن حضرت به نام پادشاه مؤمنین و پادشاه دین(یعسوب المؤمنین و یعسوب الدین)نیز ملقب بوده است.

روایت کرده‏اند که پیامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دینى و مال پادشاه ظلمت و تاریکى است.

در روایت دیگرى آمده است:این (على) پادشاه مؤمنان و پیشواى کسانى است که در روز قیامت‏با چهره‏هایى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعیم در حلیة الاولیا این دو روایت را نقل کرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى یعسوب ذکر شده و آمده است (ملکه کندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه کافران است.یعنى مؤمنان به من پناه آورند و کافران از مال و ثروت پناه مى‏جویند.چنان که زنبور به ملکه خود پناه مى‏برد و آن ملکه بر همه زنبوران مقام تقدم و سیادت دارد.

دربان على (ع)

در کتاب فصول المهمة ذکر شده که دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنین در فصول المهمه گفته شده که شاعر آن حضرت،حسان بن ثابت‏بوده است.در اینجا اضافه مى‏کنم که شاعر آن حضرت در جنگ صفین،نجاشى و اعور شنى و کسان دیگرى غیر از این دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در کتاب تذکرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا،على بنده اوست‏» (الله الملک على عبده) بوده است.همچنین وى مى‏نویسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏کرده است و حسن و حسین (ع) نیز چنین مى‏کرده‏اند.

ابو الحسن على بن زید بیهقى معروف به فرید خراسان در کتاب خود موسوم به صوان الحکمه که به نام تاریخ حکماى اسلام مشهور است در ذیل شرح زندگانى یحیى نحوى دیلمى ملقب به بطریق،چنین مى‏گوید:« یحیى فیلسوف و ترساکیش بود و عامل امیر المؤمنین (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بیرون براند.یحیى نیز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان کرد.محمد بن حنفیه،به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى یحیى نوشت که من آن امان نامه را در دست‏حکیم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده کردم.توقیع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت «الله الملک و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى این مکتوب موجود بود.سبط بن جوزى این عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بیهقى این توقیع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعید نیست که گفته بیهقى متین‏تر باشد.»

همچنین احتمال دارد که آن حضرت نامه‏ها را چنین امضا مى‏کرده و سپس همان عبارت را بر نگین انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در کتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گوید:«اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متکى است) نقش نگین آن حضرت بوده است.عده‏اى دیگر نقش نگین آن حضرت را«حسبى الله‏»ذکر کرده‏اند.کفعمى نیز در مصباح گوید:نقش نگین انگشترى آن حضرت‏«الملک لله الواحد القهار»بوده است.البته بعید نیست که آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

سیره معصومین جلد 3 صفحه 11


یکشنبه 88 فروردین 9 , ساعت 6:31 عصر

امام علی (علیه السلام)

 

 

 

 

 

 

 

 

از علی آموز اخلاص عمل


چهارشنبه 87 فروردین 21 , ساعت 12:17 عصر

عکسهای تخت جمشید

 


سه شنبه 87 فروردین 20 , ساعت 8:47 عصر

قسمتی از وصیتنامه کورش کبیر

« نیایش »


ای خدا ، نیایش مرا که پایان زندگی من است بپذیر !


سپاسگزارم که............

صداهایی به من نمودی که چه باید بکنم و ازچه چیزهایی بپرهیزم ،


مخصوصا حق شناسم از اینکه هیچگاه از یاری خود مرا محروم نکردی .


خدایا از شما خواستارم همسر و فرزندان ، دوستان و وطنم را سعادتمند بداری .


                    


                                                                « کورش » 


کورش فرزندان و دوستان وکارگزاران عمده ی پارس را به حضور طلبید ، چون همه حاضر شدند چنین گفت : آخر زندگانی من فرا رسیده ، چون در گذشتم شما مرا سعادتمند بدانید . دوستانم به واسطه ی نیکی های من خوشبخت و دشمنانم پست گشتند. پیش از من وطنم ، ایالتی گمنام از آٍسیا بود و اکنون که می روم « ملکه ی آسیا » است . تمام عمرم چنان که می خواستم گذشت . هیچ گاه تکبر یا شادی خارج از اندازه به خود راه ندادم ، اکنون که پایان عمرم رسیده ، خوشبختم که شما را زنده می بینم و دوستان و وطنم سعادتمندند .


همیشه به یاد داشته باشید که در وطن ما نه فقط برادر کوچکتر به بزرگتر ، گذشت می کند بلکه در میان هم شهریها هم کوچکتر ؤ بزگتر را در راه رفتن ، نشستن و حرف زدن بر خود مقدم می دارد .


شما ای فرزندان ! از کودکی آموخته اید که پیرمردان را حترام کنید ، چنانکه کوچکترها هم باید شما را احترام کنند


پسرم ای کمبوجیه ! فراموش نکن که حفظ سلطنت به داشتن عصای سلطنت نیست بلکه مطمئن ترین و حقیقی ترین ، حافظان آن دوستان وفا دارند و به دست آوردن این دوستان به زرو میسر نمی شود ، زیرا وفا ثمر نیکی است .


خدا ، حافظ این نظم ثابت و تغییر ناپذیر عالم است که جلال و عظمت آن فوق هر بیانی است . کار یا فکری نکنید که برخلاف تقدس و عدالت باشد .


ای فرزندان ! چون مُردم جسد مرا در طلا نگذارید . زودتر آن را به خاک بسپارید که چیزی به از خاک نیست که شخص را با آن که بهترین چیزهای خوب و زیبا به بار می آورد و می پرورد ، مخلوط گردد . به پارسها و متحدین من بگویید ، دور قبر من جمع نشوند و به من تبریک گویند ، که بعد از این در امنیت و آرامش و دور از اثرات بد ، خواهم بود و به همه ی کسانی که در موقع دفن من حاضر خواهند شد هدایایی بدهید ، زیرا عادت بر این است که در موقع دفن شخص سعادتمند چنین کنند و آخرین حرف مرا فراموش نکنید ، اگر می خواهید به دشمنان زیان رسانید به دوستان نیکی کنید .



ترجمه ی وصیت نامه ی کورش به زبان انگلیسی


Praise


Oh , God , accept my praise which is the end of life.


I thank U for the revelation, which U give me in order to know what I should do, and what I shouldn"t do , I thank U specially because U have never deprived me of your help .


Oh God , I beg thee to prosper my wife , children , friends and fatherland.


                                                                                                                        (Koorosh)   


Koorosh ( Kurosh ) requested the presence of his children, friends and the main agents for Pars. When they became present ,he said: "now this the end of my life . When I die, U should know that I"ve achieved prosperity. Because of my benevolence, my friends are prosperous while my enemies are humiliated. Before I was born, my fatherland was an unknown province of Asia, but now that I leaving this world, it is the queen of Asia. I spent all my life, as I wanted to, I have never fallen extremely happy or proud. Now, that is the end of my life, I am happy to see U alive. I am also so glad to see my friends and fatherland prosperous. U should always remember that in our fatherland, not only does the younger person should respect the older one in any aspect such as walking, sitting and talking.


My children, since childhood, U has learned to respect the old man as U expects the younger person to respect U.


My son Kambugiyeh do not forget that the maintenance of the region is not to have the scepter but the faithful friends are the most confident and the realest preservers of the region and it is not easy to make friends with these true people, because the trust is the result of goodness.


God is the preserver of this fixed and unchanged order of the world, which its greatness is beyond the any expression.


Do not commit a crime, which is against the law (justice).


My children (sons), when I die, do not put my corpse into gold. Burry it as soon as possible. There is nothing better than the soil, because the person connected to a substance, which grows up the most beautiful matters. Tell the Pars and my alley not to gather round my grave but congratulate me because, from now on ward, I will live peacefully and be away from the sins.


Give gifts to all the people who are present at my burial ceremony before their going because when a prosperous person is going to be buried, this action should be done.


Do not forget my last advice: IF U WANT TO OVERCOME THE ENEMY, YOU SHOULD TRY TO TREAT FRIENDS KINDLY AND WELL. 


*The above text is part of will attributed to Koorosh the Great and selected for readers because of moral and important points.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ